داستان الیکا، نادره چوپان رشید و رعنا، که نیما یوشیج در مقدمه منظومه ی نوی "در پی دارو چوپان" نوشته را در وبلاگ قبلی ام نوشته بودم، که حالا به درخواست خانم دکتر یاس، دوباره اینجا همون پست را می نویسم البته به همراه پست اول که از معدود نوشته های وبلاگ قدیمم هست که فایلش را دارم، ای کاش می توانستم به نظراتی که دوستانم آن روزها نوشته بودند هم دسترسی داشته باشم. یادش به خیر چه روزها و شب هایی را می گذراندم، در آن دوران که این پست را نوشتم...
به یاد تموز و دختر تیر...
"
1- اندر
حكايت نام وبلاگ
اليكا
نادره چوپان جوان و رعنا
در
كمانداري مانند نداشت
آشنايانش
او را دمخور
به
هنر "شاه كمان" مي خواندند
...
ديروز
ما هم قاطي از ما بهترون شديم و وبلاگ دار، مونده بودم چه اسمي براي اين دست پخت و
دل خشكنك جديد انتخاب كنم ... ؟
مدام
فكرمو مشغول كرده بود.
اولش
طبق روال هميشگي نام مستعار ارديبهشت كه تو اينترنت با اون مينويسم رو انتخاب
كردم، بعد ديدم چيزي كه نوي نت زياده ارديبهشت! تازه يه كمي هم داره كم كم لوس ميشه ...
ولي
امروز بعد از برگشتن از اداره، رفتم قدم
زني و حول و حوش خيابون سازمان آب، اسم "اليكا" به ذهنم خطور كرد؛ اليكا
اسم يكي از قهرمانان پرورده نيماي نام آور روستاي يوشج مازندرانه، در شعري به نام
در پي دارو چوپان... كه وقتي اولين بار در دوران نوجواني مي خوندمش تموم نشده كم
كم حوصلهام سر رفت و خوندنش نيمه تموم باقي موند ... ولي حدود يك ماه پيش براي
اولين بار اين قصيده بلند رو تا انتها خوندم... و در پايان احساس همزاد پنداري
عجيبي با اليكا داشتم. اين بود كه الان فكر ميكنم جالب ترين اسم ممكن رو براي وبلاگ
عزيزم انتخاب كرده ام.
اميدوارم
وبلاگ پربار و پر خواننده اي از آب در بياد.
ايدون باد!
-------------
2-
داستان اليكا
و
اما داستان اليكا نادره چوپان دوران
داستان
زير را مستقيما از كتاب ديوان اشعار نيما يوشيج كه به كوشش مرحوم سيروس طاهباز
گردآوري شده را نقل ميكنم؛
""اليكا،
چوپان رعنا و جوان، كمانداري زبردست بود.
يك
روز هنگام غروب تيروكمان خود را برداشته به جنگل نزديك رفت. برگها نم ديده بود
بخار مه مانند رقيقي به روي زمين ميخزيد.
اليكا
خوشحال شد كه به آساني شوكايي را پيدا كرد، تير را به چله كمان گذاشت و او را هدف
تير خود ساخت.
در
همين وقت شب شد. تاريك و گرم و چرك. جهنمي با گور آميخته، يا گوري ويرانه در جهنم.
ستاره ها برق مي زد، مثل خلواره در خاكستر. پشه ها روي آئيش را پر كردند. نه نپاري
پيدا و نه كومه.
خيلي
زود شب تاب ها از اينسو به آنسو پريدن آغاز كردند و رشني را به عهده رفتند. مثل
اينكه ستاره هاي آسمان را به روي زمين فرود آوردند.
اين
بود كه اليكا توانست شوكاي خود را پيدا كند. اما زني را ديد و صداي زاري او را
شنيد كه مانند مار زخم ديده ميپيچيد.
زن
گفت: مرا به آبادي برسان.
اليكا،
چوپان دلير قله هاي دور، به زن گفت: اي زن! تو كيستي و چه شد كه در دل اين شب و
تاريكي به درد دچاري؟
زن
گفت: تير تو سينه مرا مجروح ساخت تو مرا از پاي درآوردي. آمده بودم براي مادر عليل
خود كه به درد دچار است برگ شمشاد ببرم.
اليكا
با حال اضطراب دست به روي شانه هاي تنگ زن گذاشت و سينه او را كاويدن گرفت. در
تاريكي دريافت كه زخم كاري نيست، اما شرمناك بر جاي خود ايستاد.
زن
گفت: اكنون كه من كشته تير تو ام مرا باز مگذار. مومياي استخوان من در كف توست.
فالگيران
اين را به من گفته بودند. من تاكنون بيهوده ميپريدم. مانند اينكه ملخ از گرماي
تابستان در ريگستان مي جهد. آه اينك وسيله شد كه تو را بشناسم. من خودم يك روز كه
از قافله دور افتاده بودم از كوههاي دور گذشتم، جايي كه تخته سنگ ها در كفن سرد و
بيرحم برف ها آرميده بودند. چوپاني به همپاي گلهي خود ميخواند. مثل اينكه تو
بودي. صداي تو با من آشناست. گويي از دل من بيرون مي آيد. در يك جا صداي ما با هم
زاييده شده اند. اگرچه تو مرا نديده باشي. گويي ما پيش از اين با هم بوده ايم.
مانند دو كفه نارنج ما با هم جور و جفت خواهيم شد. آنوقت زندگي ما آرامش دائمي
خواهد گرفت. من در زندگي كمك تو خواهم بود. همه چيز را جمع آوري ميكنم نمگذارم
هيچ چيز تلف شود. بگذار مانند پرستو، سينه بر آب زده بگذرم و آرامش آب ها را در
زير بال خود ببينم. من ميخواهم غريق درياي تو باشم.
اليكا
با خود گفت: آيا اين زن آز پريان است. او كيست و آيا راست مي گويد يا دروغ؟ و زخم
را بهانه ساخته است به جاي اينكه درمان بخواهد. اين چگونه حرفي است كه مي زند؟ ولي
من بايد او را نجات بدهم.
پس
زن را به دوش كشيد و به آبادي خود برد و خسته و كوفته تير و كمان و زين خود را به
زمين گذاشت.
در
حلقه دختران كه مي رقصيدند شماله مي سوخت و بوي معطر ني و گز، كه آهسته مي سوخت،
هوا را پر كرده بود.
شب
همينطور ادامه داشت. گرم و پر از پشه و جنگل، خاموش و مرموز.
اليكا
زخم زن را بست و او را در بستر خود خوابانيد و رفت كه از جنگل علف دارو بياورد.
بعد از آن ديگر كسي ندانست كه آن دو تن كه بدينسان به هم رسيدند چه شدند و به كجا
رفتند و چگونه زندگي مي كنند. ورد زبان بومي ها مانده است كه "چوپان از پي
علف مي رود" و اين مثل را براي كسي به كار مي برند كه در زندگي هرچه مي دود
به مقصود نمي رسد.
هم
چنين مي گويند او هنوز زنده است و تا زنده است علف مي آورد، اما هيچكدام از علف ها
زخم را درمان نمي كند.
به اين جهت "ديزني هاي" مغرور و بي پروا هر
وقت هنگام غروب، شوكايي را در جنگل مي بينند با همه غرور و بي پروايي خود او را
هدف تير نمي سازند، زيرا مي ترسند نازنين باشد و به زحمت نگهداري او دچار شوند.""
+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در جمعه پانزدهم بهمن 1389 و ساعت
10:7 |