تبليغاتX
الیکا
بی قرارم

 بی قرارم

 می خواهم بروم

 می خواهم بمانم

 دارم در ترانه ئی مبهم زاده می شوم

 به نسیما بگو کتاب های کودکان را

 کنار گلدان و سؤالات هفت سالگی چیده ام

 گونه هایم گـُر گرفته است

 تشنه نیستم

 می خواهم تنها بمانم

 در اتاق را آهسته ببند

 شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم

 انگار که تعبیر تمام رفتن ها

 بازگشت به زاد رود شقایق است ...

 

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 22:32 |
 

از وبلاگ آی سودا؛

.

آنكه ارزد صيد را عشق است و بس

ليك او كي گنجد اندر دام كس؟

تو مگر آيي و صيد او شوي

دام بگذاري، به دام او روي

...

 

پانوشت یکم؛ به دوستانم به خصوص نویسندگان وبلاگ های "سپید و سیاه" و "وین راه بی نهایت" پیشنهاد می کنم وبلاگ "آی سودا" را بخوانند، به خانم دکتر ری را هم پیشنهاد می کنم وبلاگ های این دوستان عزیز و قدیمی ام را بخوانند، مطمئنم هر سه تون ضرر نمی کنید! 

پانوشت دوم؛ عمری از معین خوشم نمی آمد، به خصوص اون خارج خواندن ها و فالش خواندن هایش و اصراری که در خواندن آوازی داره که بلد نیست! ولی جدیدا بدجور از آهنگهاش خوشم اومده... همش تقصیر ایرجه ...

تشنه باش و دریا باش ... هم پیاله ی ما باش...!

پانوشت سوم؛ دو سه روز پیش یکی از دوستان قدیمی دوران دانشجویی، برای کنگره اومده بود تهران و پیش ما... از هر دری می گفتیم و می خندیدیم... خیلی وقت بود اینطور نخندیده بودم... چقدر خوبه که آدم دوستی داشته باشه باهاش هم بتونه بگه و بخنده و هم بگریه... در پایان روز اول کنگره وقت برگشت به خانه، با بغض گفت اردیبهشت! بابا مریضه... گویا وجود سلول های توموری در بدنش اثبات شده و به زودی درمانش آغاز شود... در جریان کنگره از دخترکی خوشش اومده بود که اتفاقا از رزیدنت های سال اولی دانشکده ی خودمونه، پاتو میخونه... هرچه گفتم خوب... برو جلو صحبت کن! می گفت من دکتر عمومی ام و اون داره تخصص می گیره! یه بار توی همین گفتگوها، نمی دونم سر ِ چه موضوعی، دیالوگی از بهروز وثوق در فیلم سوته دلان را تقلید کرد؛ آخ جون عاشقیت...!

 

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 11:28 |
 

باری ای عشق ...


اکنون و اینجا هوای همیشه ات را نمی خواهم ... نشانی خانه ات کجاست؟

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 و ساعت 10:42 |

 

- You know the charge.

- I’m innocent. I didn’t kill that pimp. You couldn’t get anything on me and you framed me.

- That is quite true. But your real crime has nothing to do with a pimp’s death.

- Well then… What is it?

- Yours is the most terrible crime a human being can commit… I accuse you… of a wasted life.

- Guilty…

- The penalty for that is death …

- Guilty … Guilty … Guilty …

 

قسمتی از فیلم پاپیون ... حس بدی دارم احساس می کنم این روزها، دارم مرتکب چنین گناهی می شوم...

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 18:55 |
 

و روزگار چه زود می گذرد... و چه زود دوباره ۱۹ دی آمد...

امسال بیشتر از هر سال دیگه ای دلم تنگه برات... بیشتر از هر وقت دیگری، حسرت نبودنت و رفتنت رو می خورم...

خیلی زود گذشت، خیلی زود می گذره ... خیلی زود دیر میشه...

 

My dear!

Would you know my name, If I saw you in Heaven?

Would it be The same, If I saw you IN Heaven?

I must be strong and CARRY ON

‘Cause I know I don’t belong Here IN Heaven…

Dear…!

Would you Hold my Hand, If I saw you IN Heaven?

Would you help me stand, If I saw you IN Heaven?

 

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در دوشنبه نوزدهم دی 1390 و ساعت 2:49 |
 

دیروز از بچه ها امتحان گرفتم و می خواستم بلافاصله راهی تهران بشم که مدیر گروه در مورد خرید یک سری تجهیزات، ازم درخواست همفکری کرد. همین شد که به جای اینکه ساعت ۹ صبح حرکت کنم ۳ بعد از ظهر راه بیفتم... توی راه به چند تا از ورقه ها نگاه کردم، نتیجه کمی غیر معقول خوبه... مثل اینکه ترک توحش و طرح سوآل های آسان، خیلی هم خوب نیست!

امروز بعد ۴-۳ روز به اینترنت سر زده ام... عجیبه که همین ۴-۳ روز ناقابل چه تجربه های جدیدی برام در پی داشته... می خواستم وبلاگم را تازه کنم، که با دیدن مطلبی از وبلاگ دکتر شیری نظرم رو در باره ی نوشتن مطلب جدید عوض کرد... نوشته خیلی قشنگی در وبلاگش دیدم و حیفم اومد دوستانم آن را نخوانند:

 

 

"

با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟

منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز ! ( با راکت اسبک میزنند !!! )

خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه...من و تو  هم عملا تو این توهم وقتمون حرم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت !

اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را

وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه

وقتی با یه ادم خاله زنک دم به دم میشی

وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ،

وقتی رفیق جینگت کسیه که درکش از دو نانوگرم تستسترون بیشتر نیست ،

وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش ، کف هرم مازلو است ( مسکن و رستوران و لباس برند و...!) دیگه انتظار نداشته باش که

از  حروم شدن وقتت غصه بخوری

از درجا زدنت  هم خجالت نمیکشی

از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه

از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت بر نمیخوره

یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و  مولوی و ....دردت نمیاره

داری بی غیرت میشی عزیزم

به مردنت ادامه بده یا مثل یه بزرگمرد بکش از این وضعیت بیرون و نذار زنده به گور بشی و بشه یه مرده متحرک


امام سجاد دعایی دارند که به اسم شاگردشان معروف است ابوحمزه ثمالی  و توش چند موضوع را مطرح میکنند با خدا که نکنه به خاطر فلان کارهای من ، فلان بلاها داره سرم میاد :

لَعَلَّكَ رَاَيتَني مُعْرِضاً عَنْكَ فَقَلَيتَني اَوْ لَعَلَّكَ

شايد ديده‌اي از تو رو گردانده‌ام پس خشم كرده‌اي  بر من

وَجَدْتَني في مَقامِ الْكاذِبينَ فَرَفَضْتَني اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيتَني غَيرَ شاكِر

يا شايد دروغ گویی های من را ديده‌اي و پس زده ای من را  يا شايد ديده‌اي سپاسگزار

لِنَعْمآئِكَ فَحَرَمْتَني اَوْ لَعَلَّكَ فَقَدْتَني مِنْ مَجالِسِ الْعُلَمآءِ فَخَذَلْتَني

نعمت‌هايت نيستم پس محرومم ساخته‌اي يا شايد مرا در محفل دانشمندان  نيافته‌اي پس خوارم كرده‌‌اي

اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيتَني فِي الْغافِلينَ فَمِنْ رَحْمَتِكَ آيسْتَني اَوْ لَعَلَّكَ

يا شايد مرا در زمره غافلانم ديده‌اي پس از رحمت خويش بي بهره ام كرده‌اي يا شايد

رَاَيتَني آلِفَ مَجالِسِ الْبَطّالينَ فَبَيني وَبَينَهُمْ خَلَّيتَني

مرا مأنوس با مجالس بيهوده گذرانم ديده‌اي پس مرا به آنها واگذاشته‌اي

 "

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در یکشنبه هجدهم دی 1390 و ساعت 11:33 |
 

عاشق این آواز استاد شجریانم که در دستگاه ماهور و گوشه عراق اجرا شده...

صورت نبدد ای صنم بی زلف تو آرام دل (عراق)

دل فتنه شد بر زلف تو، ای فتنه ی ایام دل

ای جان من مولای تو، دل غرقه ی دریای تو

دیریست کان سودای تو بگرفته هفت اندام دل

تا جان به عشقت بنده شد، زین بندگی تابنده شد (گوشه نهیب)

تا دل به نامت زنده شد پر شد دو عالم نام دل  (عراق)

جانا دلم از چشم بد نه هوش دارد نه خرد (خاواران)

تا از شراب عشق خود پر کرده ای تو جام دل (فرود به ماهور با اشاره به عراق) ...

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 و ساعت 11:17 |

 

پنجشنبه گذشته، مهمانی خداحافظی صمد از بچه های کوهنوردی بود.... یا همون گودبای پارتی ... خوش گذشت هرچند که آدم در چنین مهمانی ای قاعدتا خوشحال نخواهد بود ... چون دوستی عزیر را دیگر نخواهی دید؛ به خصوص که آن عزیز هم از ناچاری جلای وطن بکند ... دوبار دکترا قبول شد و هر بار رد صلاحیت عمومی شد!

مدام به شوخی از او می پرسیدیم احساست چیه و هربار جوابی به شوخی ... وقت بازگشت، در کناری رو کرد به من و گفت؛ بچه ها می گن احساست چیه  ... و خوشحالند ولی اگر یک چهارم آنچه که آرزو دارم و مطابق لیاقت و اسعتدادی که خدا به من داده، را در کشور می داشتم هرگز نمی رفتم و ۴ سال برای نرفتن تلاش کردم ... نگران بود از خطر بزرگی که دارد می کند و نگران بود از اینکه شکست بخورد ...

چیزی نگفتم و تنها برایش آرزو های خوب کردم و قوت قلبش دادم ... در راه خانه این حرف صمد و اتفاقات اخیر گروه دانشکده ذهنم را رها نمی کردند و نمی توانستم لحظه ای با آرامش در شب سرد زمستانی به قدم زدنم بپردازم ... راستی اگر در کشورم به یک چهارم هم نه به یک دهم آنچه که آرزو دارم نرسم چه باید بکنم؟ اگر در گزین. ش نهایی وزا. رتخانه رد بشوم، دیگر در کجای ایران می توانم زندگی کنم؟ بخصوص که من آدم رفتن نیستم ...

پ.ن.۱ چند سال پیش جایی خوانده بودم، آنها که تاریخ بخوانند، می شوند مثل ناخدا ها ... آخرین نفری می شوند که کشتی در حال غرق را ترک می کنند ...

پ.ن.۲ خیلی نگران گزی. نش هستم به خصوص که این چند ماهه خیلی جاها، دهن لقی کردم ...

 

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 11:59 |

 

 

1. سال 79؛ پسران بازیگوش وقت تنفس کلاس، سالن دانشکده را روی سرشان گذاشته اند. از جک و شوخی با صدای بلند و گهگاه حرفی از یکی و رنجش دیگری که گاهی هم به چند قدم دنبال هم دویدن منجر می شود... پسرک که شوخی بی ملاحظه ای کرده فرار کنان به دم در یکی از اتاق ها می رسد، غافل از اینکه اتاق اساتید است... ناگهان پیرمرد در چهارچوب در... پسرک خود را کنترل می کند و به استاد ویروس شناس که سابقه ای بیش از 60 سال تدریس در سه رشته زیر مجموعه ی میکروبیولوژی دارد، برخورد نمی کند...

همان روز سر کلاس؛

- اسم شما چیه؟

- اردیبهشت اردیبهشتی ... (!)

- آقای اردیبهشتی کمتر سر کلاس می آیید؟

(پسرک من من کنان دروغی سرهم می کند)

- من کار می کنم ...

(پیرمرد لبخندی پر معنی می زند و به دانشجوی جوان می نگرد و درس را شروع می کند)

------

2. سال 87؛ اتاق استاد، کلاس درس تخصص. همکلاسی امروز به علت کسالت سر کلاس نمی آید و رزیدنت تخصصی مجبور است سمینار را برای تنها شنوده ی حاضر در کلاس ارائه کند... استاد سروپا گوش و با دقت بسیار به گفته های شاگرد گوش می دهد... ربع ساعت آخر کلاس استاد ویروس شناسی که به تازگی (پس از 40 سال) بازنشسته شده به همراه شاگرد (به قول خود) برومندش در باره ی استادی مشترک که هر دو دروس عمومی میکروبیولوژی را در محضرش (با تفاوتی شاید 45 ساله) آموخته اند، صحبت می کنند و سجایای اخلاقی مردِ پیر میکروبیولوژی کشور گپ می زنند... جوان که خاطره سینه به سینه شدن با استاد و خطر برخورد با پیرمرد 85 ساله در دم در اتاق اساتید در یادش زنده شده به صحبت های استاد گوش میدهد؛

- دوست دارم درسی که در جوانی از استاد آموخته ام و حرفی که به من زده و 40 سال آویزه گوش داشته ام را به شما بگویم، به خصوص که امروز تنهاییم و خانم دکتر (همکلاسی غایب) نیست.

- خواهش می کنم. بفرمایید ...

- همیشه سعی کن رابطه ات با دانشجو رابطه ای صرفاً علمی باشد؛ واقعا دکتر هم همیشه همینطور بود و دانشجوی دختر با پسر، زشت و زیبا، مجرد و متأهل برایش فرق نداشت. شما هم باید همینطور باشید ...

- بله استاد... حتماً... حتماً همینطوره

(صحبت به درازا می کشد... استاد با افتخار می گوید اتاق را از وقتی که از پیرمرد تحویل گرفته آن را هیچ تغییری نداده؛ میزها، صندلی ها، جای تخته و ... و تنها کامپیوتر به آن اضافه شده است؛ بر روی میزی که روزگاری در جوانی به عنوان استادیار پیرمرد میزکارش بود...)

-------

3. سال 90؛ آخرین جلسه ترم پاییز در دانشکده ای در شهرستان در حال برگزاری است. مدرّس جوان در حالی که حلقه ای بدلی و پلاتین رنگ در دست چپ گذاشته، برای دانشجویان خشمگین و بی حوصله از حجم بالای درس، تدریس می کند... وقت تنفس استاد جوان به اتاق کار موقتش می رود و استراحتی و خواندن پیام های ف. ی. س ب.و.ک از دوستی جدید و وبلاگ از دوستان قدیمی ... از در نیمه باز اتاق نگاهش با نگاه خدمه ی دانشکده یکی می شود...

- استاد چایی نخوردید؟ چای کیسه ای هست! سماور رو خاموش کردم برای نظافت...

- نه ... ممنون...

- ببخشیداااااا...

- (با لبخند، نگاهی از بالا به پایین به خدمه شهرستانی می اندازد:) خواهش می کنم (دفتر دستکش را جمع می کند به سمت کلاس رهسپار می شود)

در چهارچوب درِ کلاس، ناگهان دخترک بازیگوش (و زیباروی که سوگلی ورودی است) خود را کنترل می کند... چیزی نمانده که با فرق سر به زیر چانه مدرّس ِ جوان بکوبد ... شرمگین به همراه همکلاسی بازیگوشتر از خودش سریع در جای خود مستقر می شوند...

-------

4. سال 90، روز بعد، برگشتم تهران. امروز بخش یک جور دیگری است. البته 3-2 ماهی است که بخش خیلی روبراه نیست، ولی امروز جور دیگری است؛ یکی از همکاران خانم هم ورودی که یک ماه قبل دفاع کرده به بخش آمده. با وجود پایان نامه ای بسیار محکم و با ارزش و سابقه کاری 12-10 ساله، هنوز هم جایی برای اشتغال پیدا نکرده... از وضعیت همسرش (که واقعاً از محققین باارزش کشور هستند و چند عنوان و رتبه نمونه کشوری دارند) گله می کند که ۶ سال است که هر هفته شنبه به لرستان می رود برای تدریس و چهارشنبه عصر به تهران برمی گردد و مشکلاتی که این مسئله برای دخترک نوجوانشان ایجاد کرده و مشکلاتی که همکاران همسرش برای ممانعت از انتقالش به تهران ایجاد می کنند... بعد از شوخی های معمول درباره ی کار و ازدواج و پایان نامه، که دیگر برایم عادی شده، به طعنه می گوید دوستت هم که در گروه مستقر شده، فکر می کنم دیگر رزیدنت های حاضر در جمعمان را می گوید ولی سخن طعنه آمیزش رنگ و بوی دیگر دارد...

از شنیدن خبر آنچنان شوکه شده ام که هرطور سعی می کنم، برایم قابل درک نیست... روز جمعه رئیس دانشکده و ... به همراه دوستم! قفل درِاتاق استاد بازنشسته ی ویروس شناسی را شکسته و با تخلیه تمام وسایل آن، اتاق را تحویل دوستم! که 2 ماه پیش در بایکوت کامل گروه دفاع کرد، می دهند...

دوست عزیزمان! فردی است با بص.یر.ت که با سهمیه بس. یج در دوره ی عمومی قبول شده و با سهمیه ایث. ار گ.ران در دوره تخصصی ... بعد از گذراندن واحدهای آموزشی که همه آن ها را از روی دست ما تقلّب کرده بود، در عرض 3-2 ماه پیشنهاد طرح پایان نامه اش را ارائه داد و در عرض 4 ماه آن را نوشته، آماده دفاع کرد و اگر با مقاومت اساتید گروه نبود، خیلی زودتر دفاع می کرد و به عبارت دیگر در عرض 2 سال تخصص می گرفت... به همین سادگی  ...

مثل تمام همکاران حاضر در جمع پوزخندی میزنم و می گویم "پس از این به بعد باید او را استاد صدا کنیم ... ما کجاییم و این ها کجان..." به ارزش هایی می اندیشم که این قوم مدعی پایبندی به آن هستند ... همکار خانم با ناراحتی می گوید یعنی روزی این ها خواهند رفت؟

یکی میگوید آری، دیگری نه ...

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در پنجشنبه هشتم دی 1390 و ساعت 0:2 |

 

خیلی این ترانه ی خدابیامرز هایده را دوست دارم، چند سال پیش در پای نوشته دوستی، یکی دو بیت از اون رو به عنوان نظر نوشتم ... ترانه ای که خیلی دوستش دارم و همیشه ورد زبانمه... هرچند همیشه کل اشعارش رو نمی توانم به یاد بیاورم و گهگاه غلط غلوط و فقط ملودیش را با خودم زمزمه می کنم ...

فکر می کنم در بین هم نسل های من به خصوص آنها که دنبال تحصیل رفتند، کم نیستند آنهایی که مثل من، این شعر آینه دوران جوانیشان باشه...

امروز بهانه ای دست داد از دوستی... برای آوردنش در وبلاگم؛

ازآن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوي دل سؤال بي جواب شد


نرفته کام تشنه ای به جستجوي چشمه ها
خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد


چه سينه سوز آه ها؛که خفته بر لبان  ما؛
هزار گفتنی به لب اسير پيچ و تاب شد


نه شور عارفانه ای؛ نه شوق شاعرانه ای؛
قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد


نه فرصت شکايتی؛نه قصه و روايتی؛
تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد


نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
نيامده به خود...! نگر که دوره ی شباب شد...

 

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 10:51 |
 

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

...

گاهی وقت ها آدم هر کاری میکنه حسی رو بیان کنه نمی تونه ... هی میخواد بگه ولی حرفش رو می خوره... هی تایپ می کنه و دوباره پاک می کنه ... این جور وقتهاست که موسیقی و شعر به داد آدم می رسه...

دستگاه شور ...

خیلی دوستش دارم ...

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در سه شنبه ششم دی 1390 و ساعت 22:11 |

 

تازه رسیدم شهرستان، کلاس ۵ دقیقه قبل باید تشکیل میشد، ملتهب و ناآرام توی تاکسی فاصله ترمینال تا دانشکده رو طی می کنم....

از راننده درخواست می کنم که کمی سریعتر حرکت کنه، راننده شهرستانی هم از اون طرف بوم می افته... میگه نمی شه قوانین رو زیر پا گذاشت!!! (فکرشو بکنید شنیدن این حرف از یک راننده تاکسی توی همچین شرایطی، اونم از یک راننده مازندرانی! چقدر کفر آدم رو در میاره) با گفتن این حرف، سرعت رو حتی کمتر هم میکنه ...

در حالی که دارم از رفتارش خود خوری می کنم و اینکه چرا گفتم که وضع بدتر بشه ... متوجه نفر بغل دستی ام می شوم که یک روستایی ساده دله، و مدام بر می گرده من رو نگاه میکنه. نگاش می کنم، نگاهش رو می دزده... دوباره بدخلق به روبرو نگاه می کنم، که متوجه میشم بازم داره نگاهم می کنه ... و دوباره نگاهش رو از نگاهم می دزده ... اینکارش اعصابم رو بدتر خراب میکنه ...

بعد از چند لحظه برمیگرده... با احترام و شرم، و با لهجه غلیظ مازندرانی می پرسه؛ "آقااااااا! می بخشید، شما کارآگاهید؟!!"

اولش فکر کردم داره مسخرم می کنه، نگاش می کنم، با یک نگاه معصوم که پر از ذوق دیدن یک کارآگاه از نزدیکه، بهم نگاه می کنه... هرکار می کنم نمی تونم جلو خندم را بگیرم ...

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 10:28 |
بهش می گم جاده هراز قشنگترین جاده جهانه ....

قیافه ش تغییر می کنه، میگه تو از روی تعصب این حرف می زنی ...

میگم پَ نه پَ، تمام جاده های جهان رو گشتم و دیدم ...

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 11:35 |

 

روبروی تلوزیون نشسته ام و مشغول تهیه جزوه برای تدریس هفته ی آتی هستم، صدای تلویزیون را کاملا قطع کرده و "به یاد عارف" گوش کنان به کارم سرگرمم. گهگاه صدای لب تاپ را قطع می کنم و سعی می کنم گوشه ای از بیات ترک که استاد اجرا می کند را تمرین کنم. تحریرها را کندتر میزنم که نت شاهد را گم نکنم و باز ادامه کار... که ناگهان تصاویر تکان دهنده ی سرهنگ قذافی را می بینیم که نیمی از صورتش خون آلود است و خسته و نیمه عریان و مستأصل در بین شبه نظامیان لیبیایی (؟) احاطه شده ... صدای تلویزیون را باز می کنم ... گوینده ی مذ.. ل ..ف صدا و سیما با لحنی شاد و در حالی که سعی می کند همراه آن ادایی حکیمانه و عبرآموز را تقلید کند پشت سرهم یک چیزهایی می گوید و لحظه ای بعد پیکر بی جان معمر قذافی را نشان می دهد، نیمه عریان و به قول حکیم فردوسی "افکنده خوار..."

 قذافی کشته شد، آن همه به شکلی غیر قانونی و وحشیانه ... بدون آنکه فرصت شود از او درباره سرنوشت امام موسی صدر پرسیده شود ...

من بعید می دانم لیبی روی آسایش ببیند ...

چنین است کردار گردان سپهر  نه نامهربانیش پیدا نه مهر

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در شنبه سی ام مهر 1390 و ساعت 14:11 |
 

از وبلاگ آی سودا ...

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد....

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 و ساعت 11:11 |

 

.

- Hum?

- I’m sorry?

- You said something.

- I said she would not be coming back here.

- Yeah! She would not be coming back here, would she?

.

 سکانس آخر فیلم رونین... نگاه هایی که رابرت دنیرو در این سکانس فیلم، به اطراف می اندازه برام خیلی آشناست ...

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت 13:15 |
 
جخ امروز
 

از مادر نزاده‌ام
 
 
  نه
 
عمر ِ جهان بر من گذشته است.
 

 

نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،
و تنها دست‌آورد ِ کشتار
نان‌پاره‌ی بي‌قاتق ِ سفره‌ی بي‌برکت ِ ما بود.
 

 

اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.
 
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
 
 
  که رافضي‌ام دانستند.
 
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
 
 
  که قِرمَطي‌ام دانستند.
 
آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يک‌ديگررابکشيم و
اين
کوتاه‌ترين طريق ِ وصول ِ به بهشت بود!
 

 

به ياد آر
که تنها دست‌آورد ِ کشتار
جُل‌پاره‌ی بي‌قدر ِ عورت ِ ما بود.
 

 

خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.
يوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
بر گُرده‌مان نشستند
و گورستاني چندان بي‌مرز شيار کردند
 

که بازمانده‌گان را
 
 
  هنوز از چشم
 
 
  خونابه روان است.
 

 

کوچ ِ غريب را به ياد آر
از غُربتي به غُربت ِ ديگر،
 

تا جُست‌وجوی ايمان
 
 
  تنها فضيلت ِ ما باشد.
 
به ياد آر:
تاريخ ِ ما بي‌قراری بود
نه باوری
نه وطني.
 

 


 

 

نه،
 

جخ امروز
 
 
  از مادر
 
 
  نزاده‌ام.
 
احمد شاملو
+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 10:41 |
 

گفت پیغمبر که گر کوبی دری ...

عاقبت زان در برون آید سری ...

بعد از ۳ "ماه" و اندی تلاش بی وقفه! و هدر دادن کلی مواد! بالاخره باند گرفتم ....

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در شنبه نهم مهر 1390 و ساعت 14:45 |
 

رز.م.ای .ش فداییان حر.یم و. ل. ایت و اینکه مدافعان آسمان وطن را تحت چنین عنوانی نامگذاری کرده اند، ظریفی را به فکر فرو برد که مگر سالها دروس ان..سان. ی اسلا. می که از اول ابتدایی تا دروس عمومی دانشگاه تحت عنوان تعلیمات دینی بینش و معارف اسلامی و ... تدریس میشه به این منظور نیست که ثابت بشه مالکیت و حاکمیت جهان (چگونه این دو موضوع را هم ارز هم قرار میدهند بماند!) از آن خداست و پیام..برانش و ام.امانش و جانشینان و نا .یبانش... مگر نعمت ولای..ت ی که امروز بر سر ما است جهان شمول نیست؟ پس چه ح.ریمی دارد که باید آسمانش فدایی و مدافع داشته باشد، چیزی که جهانی باشد و حقی الهی که دیگر حری..م. ندارد؟

نکند منظورشان گلیم بوده نه حریم؟!

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 و ساعت 22:57 |
 

1.

تابستون تمام شد، پایان نامه ام set up نشد ... عملا هیچ پیشرفتی نداشتم، هیچ... نمونه گیری هم کامل نشد ... و حالا ترم هم داره شروع میشه ... امسال اول مهر از اون اول مهرهاست ... خیلی خاصه ... اول اینکه امسال دغدغه هام خیلی کمه، مگر پایان نامه که پیش نمیره! و چیزهای دیگه که شاید گفتنش من رو از هدف نوشته ام دور میکنه. دوم اینکه این اول مهر را در کنار دانشجویی با عنوان مدرس هم آغاز میکنم... هرچند که پارسال هم مدرس بودم ولی نه از اول ترم، چون درخواست عدم همکاری داده بودم و از اواسط ماه مهر دانشکده مورد نظر نتوانست مدرسی جایگزینم کنه و ناچار خودمان قبول زحمت فرمودیم!!! سوم، امسال دو روز هفته در شمالم و یک شب هم آنجا ساکن خواهم بود، تا حالا شمال را در ماه مهر تجربه نکرده بودم، اگر هم بود خیلی کم و گذرا ... چهارم هم حسی است نه خوب نه بد، یعنی هم خوب هم بد ... به امید خدا، امسال آخرین سال تحصیلی ام خواهد بود... تقریبا سیزده سال است که دانشجو ام، حتی دوران سربازی هم در دانشگاه بود ام ... سیزده سال یه عمره نه؟! حسی عجیب نسبت به این موضوع دارم، اذیتم می کنه، از یک طرف می گم اگر خدا نکرده تا سال دیگر نتوانم از پایان نامه ام دفاع کنم ... اون وقت چی؟ از یک طرف هم آخرین سال دانشجویی برایم ناراحت کننده است ... هرچند که باید عمری دانشجو بود ...

2.

دوستی نه چندان صمیمی و بازاری مسلک و لوطی مرام دارم که خیلی هم با هم مراوده نداریم، در حد سلام و علیک و زمینه آشنایی مون دوستی نه چندان قدیمی مادرانمان هست. تقریبا دو سه سال ازم جوان تره ولی با این حال تجربه ای ده ساله از زندگی زناشویی و فرزندی 2-3 ساله داره ... چند وقت پیش که از کوهنوردی بازگشته بودم بهم گفت برام عجیبه اینجوری زندگی کردن ... بدون زن و زندگی، بدون هدف!!! همش درس و درس و نهایتا چندتا فوق برنامه ... هر وقت بعد از چاق سلامتی رسمی که نوبت به "به چه خبر" پرسیدن و "خب چه کارها می کنی؟" می رسه. طبق معمول لبخندی ملیح و از سر اعتماد به نفس می زنم می گم درس می خونم، درس میدم، کار می کنم، کوه میرم اگر نشد پیاده روی، باز هم اگر نشد؛ قدم می زنم، خرید می کنم  و در نهایتا با شوخی می گم تمام کارهایی که سالمندان تنها در سنین کهولت انجام میدهند ...می پرسه بعدش چه می کنی؟ می گم کار بد نمی کنم! شکر خدا می کنم! ...

ولی واقعا آخرش چی میشه... مجردی خوبه... آدم راحته، مسئولیتش قد آرزوهای خودشه، نهایتا سلامتی خانواده و رسیدن به پدر و مادر... ولی آزار دهنده هم هست، رفتار همکاران و دوستان مخصوصا خانم های مجرد ... هرچند در این مورد آخری مشکل خود خانم ها نیستند بیشتر اطرافیان آزار دهنده هستند ... واقعا آخرش که چی؟

با تمام این حرف ها گاهی از خودم می پرسم... آخرش؟ بعد تازه تمام عالم و آدم سر آدم خراب میشه... اینکه چرا توی این همه آدم اونی که میخوای پیدا نمی شه و اگر میشه یه مشکلی وجود داره ... اگر هم مشکلی وجود نداشته باشه، خودم یه مشکلی می تراشم که نشه ... خیلی وقته که فهمیدم از ازدواج می ترسم! چراش سر دراز داره ... بعضی هاش رو میدوم بعضی هاش روهم نه ...

3.

دیروز همکلاسیم می گفت دانشگاه آزاد هم آگهی جذب داده! قلقلکم میاد برای اونجا درخواست بدم شاید بتونه تهران بمونم و شهرستان نرم! خیلی وقته که از خانه وارد اینترنت نمی شم ... ولی امروز عصر وصل شدم در گوگل تایپ کردم "جذب هیات علمی" که وقتی واژه جذب رو تایپ کردم پنجره پایین روی محل تایپ گوگل به ترتیب زیر باز شد؛ جذب هیات علمی، جذب هیات علمی دانشگاه آزاد، جذب پسر!!!! و ... فکرش رو بکنید ملت توی اینترنت سرچ می کنند جذب پسر! کنجکاو شدم و سرچش کردم ... بعضی از لینک ها با موضوع راه های جذب پسر و دعای جذب پسر! و جذب دختر و ... دیگه واردشون نشدم، حوصله شون رو نداشتم ... ولی جالبه که توی مملکت واژه جذب پسر و جذب دختر کلی مشتری داره! دلیلش چیه؟

 -----

پانوشت اول: نوشتن وبلاگ جدید را هنوز هم دوست ندارم... هنوز هم بهم نمی چسبه ... خدا نگذره ازشون که ف. ی . لتر ش کردن...

پانوشت دوم: این شجریان هم سی چهل سال پیش یه شب خوابش نبرده، داره می خونه "ما را به شب نمی برد خواب" با اون ریتم نی ناش ناش ِ قِردارش ...

پانوشت سوم: بروبچز دسته جمعی رفتن شمال ... حال و حول! من هم نرفتم ... تنهایی چقدر بده ... فقط حمید کپل مونده ... دلم می خواد فردا برم خونشون، بازی رو حداقل تنها نبینیم!

پانوشت چهارم: نوشتم بازی، یاد دوست وبلاگی ندیده ی فقیدم افتادم، خدا آمرزیده مهین گرجی، یادش به خیر دم بازی استقلال و لنگ! کلی باهم کل کل وبلاگی می کردیم ... خدا رحمتش کنه ...

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 و ساعت 22:39 |
 

ظریفی بعد از بیابان گردی های بسیار و کار در در اقصی نقاط کشورش فرمود:

تهران کشوری است بزرگ و با شکوه که توسط دهاتی به نام ایران احاطه شده است ...

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 و ساعت 12:44 |
 

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

...

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 و ساعت 8:46 |

 

تعطیلات نوروز امسال با دو اتفاق همراه بود، یکی شر که فقط خدا باید به خیر کنه... و اتفاق دوم، خیلی خوب و جالب...

اول؛ کامپیوترم پکید! داشتم ویندوز جدید نصب می کردم که نمی دونم یهو چی شد یه چیزایی رو در کانفیگوریشنش دست زدم ... یهو.... پیام داد هیچ هارد دیسکی در کامپیوتر وجود ندارد ... خدا به خیر بگذرونه!!! یعنی چی؟؟؟ دو سه DVD کتاب الکترونیک و تمام جزئیات پایان نامه دکترای عمومی ام ، گزارش های تمام پروژه ها و کارهایی که انجام داده ام و فایل کتاب ترجمه شده و تألیف شده ام... پروپوزال پایان نامه و مقالات مربوطه.... فقط خدا کنه که مشکل خاصی نباشه... شما راه حلی دارید براش؟

دوم؛ روز بیست و نهم اسفند یکی از دوستان کوهنوردم پیامک داد که می خواهیم برویم لرستان طبیعت گردی... میایی؟ من هم بلافاصله جواب مثبت دادم.... جای همه ی دوستانم خالی؛ از نهم تا سیزدهم اسفند در سفر بودیم و به آبشار شوی لرستان رفتیم... فکرش رو بکنید دو شب با صدای آبشار و همه ی رود آدم به خواب برود و صبح با این صدا از خواب بیدار شود... قبله رو به آبشار باشد و هر بار سر بلند می کنی یکی از زیباترین جلوه های طبیعت یعنی آبشار شوی را ببینی... واقعا بسیار زیبا بود و متنوع از تجربه دست به سنگ شدن در پرتگاهی با ارتفاع حداقل ۱۵ متر تا تجربه ایستادن زیر شلاق های آبشار و نخوابیدن و سرپا ایستادن چند ساعته در قطار بین ایستگاه تله زنگ تا دروود و برعکس در بین مردم مفلوک خوزستان و لرستان که هنوز بعد این همه سال راه آهن سراسری یک خدمات درست و حسابی دریافت نمی کنند... به زودی عکس هایش را در فیس بوک خواهم گذاشت...

 -------

پانوشت: ای وای کامپیوترم ...

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 و ساعت 13:20 |
 

عجب سالی بود امسال!

چقدر متفاوت... چقدر موقعیت ها و جاها و مکان های جدید... چه دوست های جدید... چه تجربه ها و چه آدم ها و چه نا آدم های جدید...

وقتی تصور می کنم که چه سال هایی از عمرم را گذراندم بدون هیچ ماجرا جویی و هیچ سفری و آنوقت با اندیشیدن به این همه مسافرت کاری و کمی هم غیرکاری دریک سال، تازه واژه ی "برکت" برایم معنی پیدا می کند... یاد دکتر شیری به خیر... همیشه می گفت برای دوستانتان و خودتان آرزوی برکت داشته باشید و در دعا هایتان از خداوند برکت طلب کنید... فکرش رو بکنید، اگر بتوانیم در یک روز به جای دو روز کار کنیم یا چه میدونم شادی کنیم... آنوقت انگار که دو روز زندگی کرده ایم...

شاید برای خوانندگان این پست، این همه ابراز تعجب عجیب و غلو به نظر برسد؛ ولی برای روشن تر شدن موضوع...؛ تقریبا 10 سال از عمرم که معادل دهه ی سوم زندگی ام بود را با تنها 8 مسافرت گذراندم ... آنوقت در یک سال 71 مسافرت را پشت سر گذاشتن واقعا تعجب برانگیزه ... نه؟!

همین چند دقیقه ی پیش داشتم یادداشت های 5-4 سال اخیرم و اهداف و اولویت هایم را نگاه می انداختم... وقتی تصورش را می کنم که چه روزهای سختی را می گذرانده ام و حالا در عنفوان دهه چهارم زندگی ام تقریبا به 80 درصد آن ها رسیده ام، بغضی از سر قدر شناسی از خداوند و شاید هم از سر حسرتی که نمی خواهم درباره اش بیشتر بگویم، گلویم را می فشارد...

در سالی که گذشت اگر یک تجربه به دست آورده باشم این است که برای بهتر شدن و بهتر بودن فقط کافی است که شروع به ماجراجویی کنیم... و گویی که این شعر پابلو نرودا "از پیغمبری بی نشان" نقل شده باشد؛

به زودی شروع به مردن می کنی اگر ...

خیلی به لحظه ی عظیم سال تحویل نمانده..

بیایید از خداوند اول درمان تمام بیماران را بخواهیم و بعد برای همدیگر برکت فراوان در تمام جنبه های زندگی... برکت معنوی، مالی، احساسی، کاری... برکت در دقایق مان، عشق هایمان، در نوع-دوستی هایمان، در لحظه های شادی، لحظه های باهم بودن، لحظه ی هم صحبتی با دوستی عزیز، برکت در لحظه ای که سرشار از حس آرامش و رهایی هستیم، در لحظه ای که غرق لذت از شنیدن یا دیدن اثری هنری هستیم، غرق بوییدن طبیعت و چشیدن زندگی ...

29/12/89 ساعت 11:01

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 و ساعت 23:21 |
 

.

شاید به پاس حرمت ویروانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت ؟

.

.

.

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت 9:12 |
 

زاوئویی که می خواد زایمان کنه ... ولی نشه...

حس زائویی رو دارم که سه سال زور می زنه زایمان کنه و نمی تونه...

                                   و

                                                 آخر سر بچه اش سقط میشه ....

 

 

-----------

پانوشت یک: نه پرس و جو مکن حال همه ی ما خوب است...

پانوشت دو: ارغوان! این چه رازی است که هر بار بهار ...

                       با عزای دل ما می آید؟

 

+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 9:44 |

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن

به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟



+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 و ساعت 9:43 |


داستان الیکا، نادره چوپان رشید و رعنا، که نیما یوشیج در مقدمه منظومه ی نوی "در پی دارو چوپان" نوشته را در وبلاگ قبلی ام نوشته بودم، که حالا به درخواست خانم دکتر یاس، دوباره اینجا همون پست را می نویسم البته به همراه پست اول که از معدود نوشته های وبلاگ قدیمم هست که فایلش را دارم، ای کاش می توانستم به نظراتی که دوستانم آن روزها نوشته بودند هم دسترسی داشته باشم. یادش به خیر چه روزها و شب هایی را می گذراندم، در آن دوران که این پست را نوشتم...

به یاد تموز و دختر تیر...

"

1- اندر حكايت نام وبلاگ

 

اليكا نادره چوپان جوان و رعنا

در كمانداري مانند نداشت

آشنايانش او را دمخور

به هنر "شاه كمان" مي خواندند

...

 

ديروز ما هم قاطي از ما بهترون شديم و وبلاگ دار، مونده بودم چه اسمي براي اين دست پخت و دل خشكنك جديد انتخاب كنم ... ؟

مدام فكرمو مشغول كرده بود.

اولش طبق روال هميشگي نام مستعار ارديبهشت كه تو اينترنت با اون مينويسم رو انتخاب كردم، بعد ديدم چيزي كه نوي نت زياده ارديبهشت! تازه يه كمي هم داره كم كم  لوس ميشه ...

 

ولي امروز بعد از برگشتن از اداره، رفتم  قدم زني و حول و حوش خيابون سازمان آب، اسم "اليكا" به ذهنم خطور كرد؛ اليكا اسم يكي از قهرمانان پرورده نيماي نام آور روستاي يوشج مازندرانه، در شعري به نام در پي دارو چوپان... كه وقتي اولين بار در دوران نوجواني مي خوندمش تموم نشده كم كم حوصله‌ام سر رفت و خوندنش نيمه تموم باقي موند ... ولي حدود يك ماه پيش براي اولين بار اين قصيده بلند رو تا انتها خوندم... و در پايان احساس همزاد پنداري عجيبي با اليكا داشتم. اين بود كه الان فكر ميكنم جالب ترين اسم ممكن رو براي وبلاگ عزيزم انتخاب كرده ام.

 

اميدوارم وبلاگ پربار و پر خواننده اي از آب در بياد.

 

ايدون باد!

-------------

2- داستان اليكا

و اما داستان اليكا نادره چوپان دوران

 

داستان زير را مستقيما از كتاب ديوان اشعار نيما يوشيج كه به كوشش مرحوم سيروس طاهباز گردآوري شده را نقل ميكنم؛

""اليكا، چوپان رعنا و جوان، كمانداري زبردست بود.

يك روز هنگام غروب تيروكمان خود را برداشته به جنگل نزديك رفت. برگها نم ديده بود بخار مه مانند رقيقي به روي زمين مي‌خزيد.

اليكا خوشحال شد كه به آساني شوكايي را پيدا كرد، تير را به چله كمان گذاشت و او را هدف تير خود ساخت.

در همين وقت شب شد. تاريك و گرم و چرك. جهنمي با گور آميخته، يا گوري ويرانه در جهنم. ستاره ها برق مي زد، مثل خلواره در خاكستر. پشه ها روي آئيش را پر كردند. نه نپاري پيدا و نه كومه.

خيلي زود شب تاب ها از اينسو به آنسو پريدن آغاز كردند و رشني را به عهده رفتند. مثل اينكه ستاره هاي آسمان را به روي زمين فرود آوردند.

اين بود كه اليكا توانست شوكاي خود را پيدا كند. اما زني را ديد و صداي زاري او را شنيد كه مانند مار زخم ديده مي‌پيچيد.

زن گفت: مرا به آبادي برسان.

اليكا، چوپان دلير قله هاي دور، به زن گفت: اي زن! تو كيستي و چه شد كه در دل اين شب و تاريكي به درد دچاري؟

زن گفت: تير تو سينه مرا مجروح ساخت تو مرا از پاي درآوردي. آمده بودم براي مادر عليل خود كه به درد دچار است برگ شمشاد ببرم.

اليكا با حال اضطراب دست به روي شانه هاي تنگ زن گذاشت و سينه او را كاويدن گرفت. در تاريكي دريافت كه زخم كاري نيست، اما شرمناك بر جاي خود ايستاد.

زن گفت: اكنون كه من كشته تير تو ام مرا باز مگذار. مومياي استخوان من در كف توست.

فالگيران اين را به من گفته بودند. من تاكنون بيهوده مي‌پريدم. مانند اينكه ملخ از گرماي تابستان در ريگستان مي جهد. آه اينك وسيله شد كه تو را بشناسم. من خودم يك روز كه از قافله دور افتاده بودم از كوههاي دور گذشتم، جايي كه تخته سنگ ها در كفن سرد و بيرحم برف ها آرميده بودند. چوپاني به همپاي گله‌ي خود مي‌خواند. مثل اينكه تو بودي. صداي تو با من آشناست. گويي از دل من بيرون مي آيد. در يك جا صداي ما با هم زاييده شده اند. اگرچه تو مرا نديده باشي. گويي ما پيش از اين با هم بوده ايم. مانند دو كفه نارنج ما با هم جور و جفت خواهيم شد. آنوقت زندگي ما آرامش دائمي خواهد گرفت. من در زندگي كمك تو خواهم بود. همه چيز را جمع آوري مي‌كنم نم‌گذارم هيچ چيز تلف شود. بگذار مانند پرستو، سينه بر آب زده بگذرم و آرامش آب ها را در زير بال خود ببينم. من مي‌خواهم غريق درياي تو باشم.

اليكا با خود گفت: آيا اين زن آز پريان است. او كيست و آيا راست مي گويد يا دروغ؟ و زخم را بهانه ساخته است به جاي اينكه درمان بخواهد. اين چگونه حرفي است كه مي زند؟ ولي من بايد او را نجات بدهم.

پس زن را به دوش كشيد و به آبادي خود برد و خسته و كوفته تير و كمان و زين خود را به زمين گذاشت.

در حلقه دختران كه مي رقصيدند شماله مي سوخت و بوي معطر ني و گز، كه آهسته مي سوخت، هوا را پر كرده بود.

شب همينطور ادامه داشت. گرم و پر از پشه و جنگل، خاموش و مرموز.

اليكا زخم زن را بست و او را در بستر خود خوابانيد و رفت كه از جنگل علف دارو بياورد. بعد از آن ديگر كسي ندانست كه آن دو تن كه بدينسان به هم رسيدند چه شدند و به كجا رفتند و چگونه زندگي مي كنند. ورد زبان بومي ها مانده است كه "چوپان از پي علف مي رود" و اين مثل را براي كسي به كار مي برند كه در زندگي هرچه مي دود به مقصود نمي رسد.

هم چنين مي گويند او هنوز زنده است و تا زنده است علف مي آورد، اما هيچكدام از علف ها زخم را درمان نمي كند.

به اين جهت "ديزني هاي" مغرور و بي پروا هر وقت هنگام غروب، شوكايي را در جنگل مي بينند با همه غرور و بي پروايي خود او را هدف تير نمي سازند، زيرا مي ترسند نازنين باشد و به زحمت نگهداري او دچار شوند."

"




+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در جمعه پانزدهم بهمن 1389 و ساعت 10:7 |


- خدا را استخدام کرده اند، قرار داد ساعتی...

                ساعتی یه قّروون

                              به خیالشون خدا تا آخر دنیا عمله شونه ...

- نمی دونند خدا هم خدایی داره ...



+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 و ساعت 16:24 |
من همیشه با سه واژه زندگی كرده ام
 راه ها رفته ام
 بازی ها كرده ام
 درخت
 پرنده
‌آسمان
من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم
 به مادرم می گفتم
از بازار واژه بخرید
مگر سبدتان جا ندارد
 می گفت
 با همین سه واژه زندگی كن
 با هم صحبت كنید
 با هم فال بگیرید
 كمداشتن واژه فقر نیست
من می دانستم كه فقر مدادرنگی نداشتن
 بیشتر از فقر كم واژگی ست
وقتی با درخت بودم
پرنده می گفت
 درخت را باید با رنگ سبز نوشت
 تا من آرزوی پرواز كنم
 من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم
 تنها مدادی كه داشتم
و پرنده در زردی
واژه ی درخت را پاییزی می دید
و قهر می كرد
صبح امروز به مادرم گفتم
برای احمدرضا مداد رنگی بخرید
مادرم خندید :

درد شما را واژه دوا میكند


احمد رضا احمدی



+ نوشته شده توسط اردیبهشت اردیبهشتی در جمعه یکم بهمن 1389 و ساعت 17:36 |